«همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال!» (سعدی)
خیلی توداری کردم که ننویسم اما ذهنم آرام نمیگیرد از رژهی کلمات و البته این را باید خیلی محتاطانه و حواسجمع بنویسم که به هیچکسی برنخورد اما آدم با کسی که مدام از پول حرف میزند یا افتخارش داشتن نوهی «چشمآبی» است و «ایران»، اما نمیداند شهرکُرد کجای نقشهی همان «ایران» است چه اشتراکی میتواند داشته باشد؟! جز این که باید یواشکی به ساعت نگاه کند که کِی موقع رفتن است و این گفتهی حضرت مسیح در شب تولدش دوران کند که «به داراییهای دنیاپرستان منگرید؛ زیرا درخشش اموال آنان، نور ایمان شما را میبرد» و سرش دور بردارد از «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا (مال و فرزندان زیبائیهای زندگی هستند.)» و «إِنَّمَا أَمْوَالُكُمْ وَأَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ (همانا اموال و فرزندانتان وسیلهی آزمایش شمایند!)».
آدمی شاید اگر بیعزت باشد و دعوت مایهدارها را رد کند، بهتر است تا صمبکم بنشید به انتظار زمان خداحافظی!
دنیا گرفت فتنه و بر آن خدا گریست
بعدش برای غربت انسان جدا گریست!
افتاد برگ آدم و حوّا و بعد از آن
قی کرد آبرو و دو چشم حیا گریست!
میخواند تا جنون، فلک آواز با دعا
تا پای دار رفت سرش، ربنّا گریست
آن بیکران مبهم و آلودهی هوا
گم کرد راه حنجره را . بیصدا گریست!
دهقان که روزها ثمرش را به باد دید
شبها به زیر سقف، بدون غذا گریست
در سفره چون نداشت پدر نان، به گردنِ
مادر نگاه کرد و پلاک طلا گریست
یک قوم شأن آل عبا را نگاه داشت
قومی دگر بیامد و بر آن عبا گریست!
در گیر و دار واقعهی صبح تا شکافت
شمشیر کهنه فرق سرِ «لافتی»، گریست!
گفتیم «یاعلیّ» و نهادیم قلب خویش
بر ابتدای عشق. ولی انتها گریست!
شاعر که در قبیلهی اندوه زاده بود
خندید روشنانه ولی در خفا گریست!
(علی نادری بِنی)
آزردهخاطرم من از این اتفاقها!
از شایعات و پچپچ پشت اتاقها!
میزد خرد «نهیب» ز «بیداد»ها، ولی
میکرد جان هوای «حجاز» و «عراق»ها!
شیر ژیان بیشهی این خاک مُرد، حیف
تا شد به پا بساط ژن باجناقها!
دیگر به ما رژیم افاقه نمیکند.
چون نسخههای تغذیهدرمان به چاقها!
هر کس در این جهان پی چیزیست، من، ولی
محتاج روی خوب تو زین ارتزاقها!
دلگرم ورد و حقّهی جادوگرم که گفت:
بگذارم آن طلسم به روی اجاقها
رفتی، ولی نرفت زمستان سرد با
تصویر چکمههای تو بر دور ساقها!
از بغض رفتنت نفسم در گلو گرفت
خشکید هم دهان و گلو، هم بزاقها!
وقتی که فهم همره دردست در جهان
یارب! مرا ببر به جهان الاغها*!
«بر ما گذشت نیک و بد امّا تو روزگار
فکری به حال خویش کن» و این سیاقها!
(علی نادری بِنی)
*از این جاندار نباید توقع بالایی داشت برای رعایت قافیه!
توضیح: نهیب و عراق گوشههایی در دستگاه ماهور هستند؛ بیداد گوشهای است در دستگاه همایون و حجاز گوشهای در آواز ابوعطا (دستگاه شور). البته در گذشته حجاز به عنوان دستگاه موسیقی مجزایی از ابوعطا بوده است.
بیت آخر داخل گیومه، تضمین از «عماد خراسانی»ست.
■ یکی که نوشتهی وبلاگم را خوانده بود، در تعریف از قلم من گفت: احسنت به «بلاهتت»! منظورش «بلاغتت» بود!
■ با پدر از باشباغ (باغی در بِن) میآمدیم و پیاده بودیم. یکی با ماشین توقف کرد و ما را سوار کرد و توی راه برد توی باغش که پدر آن را برایش قیمت کرده بود و قبالهاش را نوشته بود. خوشهی انگوری کند و داد دست پدر گفت: حاجآقا «ساندِنیس»، ۶۰۰ تومن! «ساندویچ» و«ساندیس» را ترکیب کرده بود!
■ یکی آمده بود پیش پدر برای کارهای انحصار وراثت و میگفت: «انقول و منقول»؛ منظورش اموال «منقول و غیرمنقول» بود!
دیروز عصر، داشتم سریال نهنگ آبی (ساختهی فریدون جیرانی) را میدیدم که صحنهی بالا توجهام را جلب کرد. در این صحنه، احسان مشرقی (با بازی مجید مظفری) -پدر آرمین (با بازی ساعد سهیلی؛ نقش اول داستان)- کتابی که در دست دارد را روی میز میگذارد. کتاب، «سرگذشت ژیل بلاس» است نوشتهی «آلن رنه لوساژ» با ترجمهی «میرزا حبیب اصفهانی» و به کوشش «غلامحسین میرزا صالح».
علت جلب توجه من، «میرزا حبیب اصفهانی» معروف یا همان «میرزا حبیب دستان بِنی» که در بن به «میرزا حبّولّا» هم معروف است!
پیش از این نوشته بودم که «بِن» در زمان «میرزا» (قاجار)، قریهای بیش نبوده از توابع اصفهان. بیسبب هم نیست که اوخود را با نام میرزا حبیب اصفهانى (نه بنی) در کتابهایش معرفی کرده است. جالبتر این که این سنت هنوزهم بین بنیها مرسوم است که مثلا اگر در سفر بپرسند اهل کجائید؟ می گویند: اصفهان (یعنی تا چندین سال پیش که اینگونه بود)!
ژیل بلاس را با میرزا حبیب گوگل کنید، مطالب خوبی دستتان میآید!
درباره این سایت